هوا رو به تاریکی رفته بود و باد شدیدی درخت های داخل حیاط را به این طرف و آن طرف حرکت می داد.
مادر یادش افتاد که نان نداریم، از پدر خواست که به نانوایی برود.
چون فاصله نانوایی دورتر از خانه شان بود، پدر باید با موتور می رفت، اما موتور هم که چراغ هایش خیلی درست نبود.
پسرک کوچولو تا فهمید پدر میخواهد به نانوایی برود از جای پرید و گفت: آخ جون موتورسواری منم میخواهم بیایم.
اما پدر و مادر به او گفتند: درست نیست که در این هوای سرد و تاریک با موتور بدون چراغ بخواهد همراه پدر برود.
اما پسرک گریه می کرد که من را هم ببرید و بر خواسته اش پای فشاری می کرد.
اما مادر به پدر گفت: او که خیر و صلاح خودش را نمی داند هر چند خواسته اش را دوست دارد اما الان به صلاح نیست شما بروید.
کوچولو که می دید پدر رفت با شدت بیشتری گریه می کرد و می خواست بدود تا به پدرش برسد اما مادر مانع شد، چرا که آن چیزی که او خوشایند می دانست واقعا برایش خوب نبود.
درست مثل خدای مهربان که ما باید بر او اعتماد کنیم و همه چیز از او نخواهیم هر چند آن خواسته به نظر خودمان برایمان خوشایند باشد اما در واقع برایمان ناپسند است. و اگر او چیزی برایمان مقدر می کند خوشایند بدانیم هر چند به نظر خودمان ناپسند باشد.
——————————-
«وَعَسَیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَیٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ ۗ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ؛ چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید.» بقره/216.