نام شفا یافته : زهره رضائیان . شش ساله .
اهل : بندر امام خمینی .
نوع بیماری : سرطان خون .

پاک ناامید شدند. برای اینکه دکتر آب پاکی روی دستشان ریخت و صریح به آنها گفت :
- بچه شما سرطان خون دارد . آنهم از نوع بدخیم اش . خیلی دیر جنبیده اید . دیگر کار از کار گذشته است و از دست ما هم کاری ساخته نیست.
بیچاره آن دو . از مطب که بیرون آمدند مثل آدمهای برق زده می مانستند . مات و مبهوت و گیج بودند . تا خانه هیچ حرفی میانشان رد و بدل نشد و همه مسیر را در سکوت طی کردند .
به خانه که رسیدند ، زن عقده دلش را ترکاند و مثل ابر بهار گریست . به مرد گفت :
- یه کاری بکن . می خوای دست رو دست بذاری و پرپر شدنشو تماشا کنی ؟
مرد مستاصل جواب داد :
- می گی چیکار کنم ؟ چه کاری از من بر میاد ؟ خودت که بودی و دیدی که دکتر چی گفت . زن با گریه گفت:
- ببریمش تهران ؟ شاید دکترهای اونجا بتوانند برایش کاری بکنن .
مرد مجبور پذیرفت :
- باشه . هر کاری که بگی می کنم . فردا می بریمش تهران . تو فقط آرام باش و گریه نکن . با گریه که کاری درست نمی شود .
زن اشکهایش را پاک کرد و در همان حال گفت :
- جز گریه مگر کاری می توان ؟
مرد خواست بگوید : دعا . اما صدای فریاد دختر حرف را میان دهانش خفه کرد .
هر دو سراسیمه به اتاق دختر دویدند . زهره بر تختش نشسته بود و همه چشمش نگاه بود و به پنجره خیره شده بود . مادر او را بغل کرد و با سوز گریست :
- چی شده دخترک نازم ؟
زهره نگاهش را از پنجره گرفت و به چشمهای مادر زل زد :
- مادر کسی اینجا بود . کسی که مثل هیچکس نبود . شاید هم فرشته بود ؟ نمی دانم .
مرد جلو آمد و با تحیر در نگاه زهره خیره شد :
- خواب دیدی ؟
- خواب ؟ نمی دانم . شاید خواب بود و شاید هم بیداری . مردی را دیدم که مثل خورشید از پنجره داخل شد و به من گفت : به مشهد بیا . گفت : دکترهای مشهد مرا خوب خواهند کرد .
دختر نگاهش را به مادر داد و پرسید :
- راستی مادر ، مشهد کجاست ؟ خیلی دور است ؟
مادر با چشمانی که حالا اندوه لحظات پیش در آن نبود ، به دختر خیره شد و با لبخندی که بر لب داشت ، گفت : دور، اما خیلی نزدیک . فردا با هم به مشهد خواهیم رفت .
این را گفت و به نگاهش را به مرد داد . مرد سرش را به علامت رضا تکان داد . هر دو در نگاه هم خندیدند . در نگاهشان حالا دیگر امید موج می زد .
***
از تنور آفتاب ، گرمای بی حسابی بالای سرشان ولو شده بود و ستونهای هوای داغ سر و صورتشان را بل می داد . دل توی دل زهره نبود و گویی اصلا گرما را حس نمی کرد . خاطر خوابی که دیشب دیده بود لحظه ای رهایش نمی کرد و از یادآوری آن احساس شادی در وجودش می جوشید .اما پدر و مادر او حال متفاوتی داشتند . گویی که سایه عمیق غمی مرموز بر چهره شان سایه افکنده بود و از آرامشی که در وجود زهره بود ، دچار بیم و امید شده بودند . اگرهای زیادی در دریای ذهنشان موج می زد . اگرهایی که برای انجام یا فرجام آن پاسخی نداشتند .
با امید شادی که در دل و ذهن دخترشان جاری بود ، راهی سفر شدند. سفری که خود از سرانجامش آگاهی نداشتند . آیا شفا سوغات این سفر خواهد بود ؟ یا ….. ؟؟؟
صدای کمک راننده که مسافران را به سوار شدن می خواند ، پرده افکارشان را پاره کرد . زن دست دختر را گرفت و به او در بالا رفتن از رکاب اتوبوس کمک کرد . مرد نیز بار و بندیل سفرشان را در جعبه اتوبوس گذاشت و سوار شد .
اتوبوس با عبور از زیر سایه سیاه کوهستان و دامنه دراز دشت ، فاصله بلند بندر تا مشهد را کوتاه می کرد و هر لحظه برشعف دختر و متقابل آن بر اضطراب و تشویش پدر و مادر می افزود . تمام روز را بیدار بودند و چشم به جاده که مثل ماری سیاه در وسط دشت پیچ خورده و تا دل کوهستان ادامه یافته بود ، داشتند . اما شب که سایه سیاهش را بر سر دشت ریخت ، صدای یکنواخت موتور اتوبوس لالایی خواب آنان شد .
حرم شلوغ و پر ازدحام بود . حتی جای سوزن انداختن هم نبود . اما زن به راحتی جایی را در کنار پنجره فولاد پیدا کرد و دختر را دخیل بست . گویی آنجا را برای نشستن دختر مهیا کرده بودند . زن به نماز ایستاد و نمازش پر از گریه شد . وقتی بخود آمد ، متوجه شد که نماز نمی خواند ، بلکه دارد به فارسی با خدا راز و نیاز می کند .
- خدایا منم و این دخترک معصوم و بی گناه . او را برای شفا دخیل عنایت آقا بسته ام و امیدم به کرم توست . آیا بر این درد لاعلاج ، مرهمی هست ؟ خدایا این دست پر نیاز را از دامن احسان خود کوتاه مساز . اگر چه دستانم خالی است ،اما دلم پر امید و آرزوست . پس ناامیدم نکن .
اتوبوس ترمز کرد و صدای زنگ دار شاگرد شوفر خواب را از نگاه زن گریزان کرد . - نماز ، نماز ….
از صدای شاگرد ، رویای شیرین زن بر هم ریخت و سایر مسافران نیز از خواب بیدار شدند.
زن هنوز در فهم خوابی که چند لحظه پیش دیده بود مبهوت بود و به وهم یا واقعیت آن می اندیشید. مرد پرسید : طوری شده ؟
زن گفت: نه . فقط ….
اما حرفش را ادامه نداد . گویی می ترسید که بیان رویا از انجام آن بکاهد . حرفش را قورت داد و از اتوبوس پیاده شد . مرد با نگاهی که پراز سوال بی جواب بود ، در پی زن راهی شد .
***
هنوز از صبح چیزی نگذشته بود که آنها به مشهد رسیدند . زن همچون پرستویی که عطش پرواز دارد ، لحظه ای معطل نماند و تا مرد برود و جایی برای سکونت چند روزه شان مهیا کند ، او همراه با زهره راهی حرم شد .
به حرم که رسیدند ، زن متوجه شد که همه چیز شبیه به همان خوابی است که دیشب دیده است . حرم همانطور شلوغ و پر ازدحام بود و جایی خالی در کنار پنجره فولاد برای زهره وجود داشت. این ها همه نشانه های خوبی از آن بود که او از این سفر دست خالی بر نخواهد گشت . با این امید گرهی به رسم دخیل بندی بر دست زهره بست و خود به دعا مشغول شد و با امام به گفتگو و درد دل نشست .
زهره که کوفتگی راه و عذاب بیماری کمی خسته اش کرده بود ، زود بخواب رفت . اما هنوز لذت خوابی سیر را نچشیده بود که با دستپاچگی بیدار شد و مادرش را صدا زد .
- مادر … مادر… ؟
مادر به بالینش آمد و او را به آغوش گرفت .
- چی شده دخترم ؟
زهره خودش را به سینه مادر فشرد و گفت :
- همان مردی که بخوابم آمد و گفت باید به مشهد بیایم ، اینجا بود .
زن بی آنکه بخواهد گریه اش گرفت . دختر را محکمتر بر سینه فشرد و گفت : خب چی گفت ؟
- گفت : تو خوب شده ای . برو به زیارت و خدا را شکر کن که شفا نصیبت شده است .
زن هنوز در ابهام و تردید بود که زهره گفت : باور نمی کنی مادر ؟ پس به این گرهی که به دستم بسته بودی نگاه کن .ببین گره آن باز شده است .
زن نگاهی به گره انداخت . زهره راست می گفت . گره باز شده بود . زن خودش را به ضریح پنجره فولاد چسباند و با همه وجودش گریست . در آن لحظات شوک و شبهه و شیون ، گریه نیز کاری بود.
لینک مطلب از وبلاگ http://hr-shafa.blogfa.com/post-233.aspx